
حس ششمت خیلی قوی بهت میگه نه، صبر کن الان برمیگرده مث وقتایی که تو مدرسه میخواستن درس بپرسن و تو با اطمینان میگفتی نخونین نمیپرسه من دلم شور نمیزنه و بعد هم ازمون نمیپرسیدن و من خرکیف از این حس ششم قوی... بعد با آرامش بیگانه آلبر کامو رو باز میکنی و توی ایستگاه اتوبوس با خیال راحت میخونی، سوار اتوبوس میشی و دو تا ایستگاه بعد بهت زنگ میزنه که صبر کن دارم میام. با یک لبخند بزرگ از اینکه بازم حست درست بوده البته خودمونیم ته دلت بهش شک داشتی میگفتی مگه میشه الان دوباره برگرده!! تاز رفت که......
ادامه مطلب
گاهی با یک تلنگر کوچک یک حرف یا عمل ساده متوجه چیز بزرگی میشیم شاید از قبل می دونستیم و از خودمون مخفی می کردیم شاید مخفی نمی کردیم و پشت گوش می انداختیم اما وقتی صدای شکستن این تظاهر رو می شنویم برای برگشتن دیر نیست؟ چرا با وجود اینکه حقیقت رو فهمیدیم باز به مسیرمون ادامه می دیم جرأت شکستن "همیشگی" رو نداریم؟ یا ضعیفیم؟...
ادامه مطلب